love is enough
ما عاشق هم هستیم حسی که یه عادت نیست
چشمای من خواب چشماتو دیده ناز نگات ای همه هستی من عاشقمو به عشق تو اسیرم بگو بگو، تو هم اسیرِ عشقی میمیرم، میمیرم واسه برق چشمات میمیرم، میمیرم واسه خندیدنت میمیرم میمیرم میمیرم میمیرم باز سر راهتو من میگیرم لحن نگاهت میگه دوستم داری میمیرم، میمیرم واسه برق چشمات میمیرم، میمیرم واسه خندیدنت میمیرم میمیرم میمیرم میمیرم، میمیرم واسه برق چشمات میمیرم، میمیرم واسه خندیدنت میمیرم میمیرم میمیرم میمیرم، میمیرم واسه برق چشمات میمیرم، میمیرم واسه خندیدنت میمیرم میمیرم میمیرم میمیرم میمیرم میمیرم خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی تو دنیا فهمید که تو انگار نیمه ی گمشدمی تو زندگی خیلی خوبه چون که خدا تورو داده روز تولدم برام فرشتشو فرستاده خدا مهربونی کرد تورو سپرد دست خودم دستتو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم آورده دنیا یدونه اون یدونه پیش منه خدا فرشته هاشو که نمیسپره دست همه تو نمیومدی پیشم من عاشق کی میشدم بخاطر اومنت یه دنیا ممنون توام خدا مهربونی کرد تورو سپرد دست خودم دستتو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم بیا به صلح من، امروز ،در کنار من امشب که دیده خواب نکردست، از انتظار تو دوشم مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم ( سعدی) اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟ کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟ چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ آری... بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود ! « دکتر علی شریعتی » برام هیچ حسی شبیه تو نیست.. کنار تو درگیر آرامشم برام هیچ حسی شبیه تو نیست.. تو پایان هر جستجوی منی منو از این عذاب رها نمیکنی.. کنارمی به من نگاه نمیکنی از این عادت باتو بودن هنوز.. ببین لحظه لحظم کنارت خوشه یه وقتایی انقدر حالم بده.. که میپرسم از هر کسی حالتو منو از این عذاب رها نمیکنی.. کنارمی به من نگاه نمیکنی ٩٠/٣/١۶ - ساعت ۶ نه ۶/١۵ - تبریز - ......... یکی از بهترین روزهای زندگیمون.دوباره همدیگرو دیدیم.البته با چند روز تاخیر.آخه تولد من 12 خرداد بود ولی به خاطر مسائلی که نمی تونم بگم 4 روز تاخیر داشتیم. مثل همیشه سر موقع رسیدم کم کم داشتیم خداحافظی می کردیم که پریسا یه شاخه گل بهم نشون داد و گفت که اونو می خواد.منم خواستم بکنم که پام پیچ خورد و نزدیک بود بخورم زمین. خلاصه بگم که خیلی خیلی خیلی بهمون خوش گذشت.واقعا یکی از بهترین روزای عمرم بود.بازم از پریسای عزیزیم تشکر می کنم امیدوارم یه روزی بتونم یک درصد از این هارو جبران کنم. ٩٠/٣/٩ -٣٠:۶ - تبریز میدان دانشسرا - خانه تئاتر - سالن اصلی تالار تربیت من بودم و خیلی های دیگه. اصلا انتظار این همه جمعیت رو نداشتم.ولی حیف که پریسا نبود.واقعا جاش خالی بود. نمی دونم چرا تئاتر دوست نداره. ولی اینقدر اصرار می کنم تا بالاخره باهام بیاد. بریم سراغ نمایش، یک نمایش فوق العاده زیبا به خصوص موسیقیش.به کارگردانش واقعا تبریک می گم و بی صبرانه منتظر کار های بعدیشون هستم. به دوستای تبریزیم پیشنهاد می کنم این نمایش زیبا رو از دست ندن.فقط 3 روز مونده هــــا.(پریســـــا فقط 3 روز یه چیزه دیگه امروز برای اولین بار احساس کردم دانشجو ام.آخه با کارت دانشجوییم تخفیف گرفتم. همین دیگه حرف خاصی ندارم. امیدوارم یه روزم خاطره تئاتر رفتن با پریسا و شام بعد از نمایش رو بنویسیم این شعر زیبا هم تقدیم به عشقم ای دو چشمانت چمنزاران من تو مرا می فهمی عزیزم تا ابد در دل من می مانی
غم از دلم با دیدنت پریده
دوست دارم ای از خدا رسیده
بیا که بی تو از زندگی سیرم
تا که واست جون بدم و بمیرم
میمیرم واسه ناز نگات
میمیرم تا بشم فدات
جسارتی کردم و سر به زیرم
خدایا حاضرم براش ….. بمیرم
میمیرم واسه ناز نگات
میمیرم تا بشم فدات
میمیرم واسه ناز نگات
میمیرم تا بشم فدات
میمیرم واسه ناز نگات
میمیرم تا بشم فدات
طریق عشق رها کن
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
همین از تمام جهان کافیه.. همین که کنارت نفس میکشم
تماشای تو عین آرامشه.. تو زیباترین آرزوی منی
تمام قلب تو به من نمیرسه.. همین که فکرمی برای من بسه
همین عادت با تو بودن یه روز.. اگه بی تو باشم منو میکشه
یه روزایی حس میکنم پشت من.. همه شهر میگرده دنبال تو
تمام قلب تو به من نمیرسه.. همین که فکرمی برای من بسه

پریسا هم همونجایی که همیشه منتظر منه وایساده بود.خلاصه رسیدم و احوال پرسی کردیم و راه افتادیم.یکم باهم حرف زدیم و خندیدیم که یهو پریسا کیفشو باز کرد و یه پاکت صورتی با یه گربه ی ناز و خوشگل تو پاکت بیرون آورد. بعد یه پاکت دیگه ( ای بابا چه خبره پریساا) توش یه چیزی کادو پیچی شده بود. پریسا گفت باز کن ، گفتم خونه باز می کنم.گفت نه همینجا باز کن بپوش
اگه اندازه نبود ببریم عوض کنیم.باز کردم دیدم یه پیراهن آستین کوتاه فوق العاده ( در پوست خود نمی گنجیده ام) واقعا سورپرایز شدم.همونجا پوشیدم تا ببینم اندازس یا نه که واقعا انگار واسه من دوخته بودن.اندازه اندازه. بعد از پرو لباس شرو کردیم دوباره قدم زدیم.هی قدم زدیم حرف زدیم ، قدم زدیم حرف زدیم ، قدم حرف ، قدم حرف.تو این فاصله هم که راه می رفتیم پریسا زیپ کیف منو باز بسته می کرد.( یکم دیگه ادامه می داد زیپ خراب می شد
که فدای سرش خوب خراب بشه)
( ولی اشکالی نداره من واسه پریسا جونمم می دم) پریسا این صحنه دلخراش رو دید و پشیمون شد و گفت نمی خواد. بعدش خداحافظی کردیم و نخود نخود

)
البته اگه تخفیف هم نداشت بازم می رفتم.گفتیم حالا یه فرصتی پیش اومده استفاده بکنیم دیگه.

داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمیانگاشتم
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
من تو را می خواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
| Design By : Mihantheme |
