love is enough

ما عاشق هم هستیم حسی که یه عادت نیست

چشمای من خواب چشماتو دیده
غم از دلم با دیدنت پریده

ناز نگات ای همه هستی من
دوست دارم ای از خدا رسیده

عاشقمو به عشق تو اسیرم
بیا که بی تو از زندگی سیرم

بگو بگو، تو هم اسیرِ عشقی
تا که واست جون بدم و بمیرم

میمیرم، میمیرم واسه برق چشمات
میمیرم واسه ناز نگات

میمیرم، میمیرم واسه خندیدنت
میمیرم تا بشم فدات

میمیرم میمیرم میمیرم میمیرم

باز سر راهتو من میگیرم
جسارتی کردم و سر به زیرم

لحن نگاهت میگه دوستم داری
خدایا حاضرم براش ….. بمیرم

میمیرم، میمیرم واسه برق چشمات
میمیرم واسه ناز نگات

میمیرم، میمیرم واسه خندیدنت
میمیرم تا بشم فدات

میمیرم میمیرم میمیرم

میمیرم، میمیرم واسه برق چشمات
میمیرم واسه ناز نگات

میمیرم، میمیرم واسه خندیدنت
میمیرم تا بشم فدات

میمیرم میمیرم میمیرم

میمیرم، میمیرم واسه برق چشمات
میمیرم واسه ناز نگات

میمیرم، میمیرم واسه خندیدنت
میمیرم تا بشم فدات

میمیرم میمیرم میمیرم

میمیرم میمیرم میمیرم

نوشته شده در ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط پریسا و مسعود نظرات () |

خیلی خوشحالم از اینکه           تو به دنیا اومدی تو

دنیا فهمید که تو انگار               نیمه ی گمشدمی تو

زندگی خیلی خوبه                  چون که خدا تورو داده

روز تولدم برام                          فرشتشو فرستاده

خدا مهربونی کرد تورو سپرد دست خودم

دستتو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم

آورده دنیا یدونه                         اون یدونه پیش منه

خدا فرشته هاشو که                  نمیسپره دست همه

تو نمیومدی پیشم                      من عاشق کی میشدم

بخاطر اومنت                           یه دنیا ممنون توام

خدا مهربونی کرد تورو سپرد دست خودم

دستتو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم

نوشته شده در ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط پریسا و مسعود نظرات () |

 


 

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
                                                        
                                              شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم 

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

                                                 دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

بیا به صلح من، امروز ،در کنار من امشب

                                           که دیده خواب نکردست، از انتظار تو دوشم  

 مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

                                                که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم 

 به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت 

                                                که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
 
 مرا مگوی که مسعود نیشخند طریق عشق رها کن

                                                سخن چه فایده گفتن چو پند می​ننیوشم

 

( سعدی)

نوشته شده در ۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط پریسا و مسعود نظرات () |

اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟ 

           

           کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟ 

             

                            چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ 

  

آری... 

 

بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود ! 

 

« دکتر علی شریعتی »

نوشته شده در ٢٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط پریسا و مسعود نظرات () |

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

 

برام هیچ حسی شبیه تو نیست.. کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه.. همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست.. تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه.. تو زیباترین آرزوی منی

منو از این عذاب رها نمیکنی.. کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه.. همین که فکرمی برای من بسه

از این عادت باتو بودن هنوز.. ببین لحظه لحظم کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز.. اگه بی تو باشم منو میکشه

یه وقتایی انقدر حالم بده.. که میپرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس میکنم پشت من.. همه شهر میگرده دنبال تو

منو از این عذاب رها نمیکنی.. کنارمی به من نگاه نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه.. همین که فکرمی برای من بسه

نوشته شده در ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط پریسا و مسعود نظرات () |

٩٠/٣/١۶   - ساعت ۶ نه ۶/١۵ - تبریز - .........

یکی از بهترین روزهای زندگیمون.دوباره همدیگرو دیدیم.البته با چند روز تاخیر.آخه تولد من 12 خرداد بود ولی به خاطر مسائلی که نمی تونم بگم 4 روز تاخیر داشتیم.چشمک

مثل همیشه سر موقع رسیدم نیشخند پریسا هم همونجایی که همیشه منتظر منه وایساده بود.خلاصه رسیدم و احوال پرسی کردیم و راه افتادیم.یکم باهم حرف زدیم و خندیدیم که یهو پریسا کیفشو باز کرد و یه پاکت صورتی با یه گربه ی ناز و خوشگل تو پاکت بیرون آورد. بعد یه پاکت دیگه ( ای بابا چه خبره پریساا) توش یه چیزی کادو پیچی شده بود. پریسا گفت باز کن ، گفتم خونه باز می کنم.گفت نه همینجا باز کن بپوش تعجب اگه اندازه نبود ببریم عوض کنیم.باز کردم دیدم یه پیراهن آستین کوتاه فوق العاده ( در پوست خود نمی گنجیده ام) واقعا سورپرایز شدم.همونجا پوشیدم تا ببینم اندازس یا نه که واقعا انگار واسه من دوخته بودن.اندازه اندازه. بعد از پرو لباس شرو کردیم دوباره قدم زدیم.هی قدم زدیم حرف زدیم ، قدم زدیم حرف زدیم ، قدم حرف ، قدم حرف.تو این فاصله هم که راه می رفتیم پریسا زیپ کیف منو باز بسته می کرد.( یکم دیگه ادامه می داد زیپ خراب می شد چشمک که فدای سرش خوب خراب بشه)

کم کم داشتیم خداحافظی می کردیم که پریسا یه شاخه گل بهم نشون داد و گفت که اونو می خواد.منم خواستم بکنم که پام پیچ خورد و نزدیک بود بخورم زمین.چشمک( ولی اشکالی نداره من واسه پریسا جونمم می دم) پریسا این صحنه دلخراش رو دید و پشیمون شد و گفت نمی خواد. بعدش خداحافظی کردیم و نخود نخود

خلاصه بگم که خیلی خیلی خیلی بهمون خوش گذشت.واقعا یکی از بهترین روزای عمرم بود.بازم از پریسای عزیزیم تشکر می کنم امیدوارم یه روزی بتونم یک درصد از این هارو جبران کنم.قلب

نوشته شده در ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط پریسا و مسعود نظرات () |

٩٠/٣/٩ -٣٠:۶ - تبریز میدان دانشسرا - خانه تئاتر - سالن اصلی تالار تربیت

من بودم و خیلی های دیگه. اصلا انتظار این همه جمعیت رو نداشتم.ولی حیف که پریسا نبود.واقعا جاش خالی بود. نمی دونم چرا تئاتر دوست نداره. ولی اینقدر اصرار می کنم تا بالاخره باهام بیاد.از خود راضی

بریم سراغ نمایش، یک نمایش فوق العاده زیبا به خصوص موسیقیش.به کارگردانش واقعا تبریک می گم و بی صبرانه منتظر کار های بعدیشون هستم. به دوستای تبریزیم  پیشنهاد می کنم این نمایش زیبا رو از دست ندن.فقط 3 روز مونده هــــا.(پریســـــا فقط 3 روز چشمک )

یه چیزه دیگه امروز برای اولین بار احساس کردم دانشجو ام.آخه با کارت دانشجوییم تخفیف گرفتم.نیشخند البته اگه تخفیف هم نداشت بازم می رفتم.گفتیم حالا یه فرصتی پیش اومده استفاده بکنیم دیگه.چشمک

همین دیگه حرف خاصی ندارم. امیدوارم یه روزم خاطره تئاتر رفتن با پریسا و شام بعد از نمایش رو بنویسیم لبخند


این شعر زیبا هم تقدیم به عشقم

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی‌انگاشتم


نوشته شده در ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط پریسا و مسعود نظرات () |

 

lیک شبی مجنون نمازش را شکست


بی وضو در کوچه لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود


فارغ از جام الستش کرده بود


سجده ای زد بر لب درگاه او


پُر ز لیلا شد دل پر آه او


گفت یا رب از چه خوارم کرده ای


بر صلیب عشق دارم کرده ای


جام لیلا را به دستم داده ای


وندر این بازی شکستم داده ای


نیشتر عشقش به جانم می زنی


دردم از لیلاست آنم می زنی


خسته ام زین عشق،دل خونم نکن


من که مجنونم تو مجنونم نکن


مرد این بازیچه دیگر نیستم


این تو و لیلای تو... من نیستم


گفت ای دیوانه لیلایت منم


در رگ پنهان و پیدایت منم


سالها با جور لیلا ساختی


من کنارت بودم و نشناختی


عشق لیلا در دلت انداختم


صد قمار عشق یکجا باختم


کردمت آواره صحرا نشد


گفتم عاقل می شوی اما نشد


سوختم در حسرت یک یا ربت


غیر لیلا بر نیامد از لبت


روز و شب او را صدا کردی ولی


دیدم امشب با منی گفتم بلی


مطمئن بودم به من سر می زنی


در حریم خانه ام در می زنی


حال این لیلا که خوارت کرده بود


درس عشقش بی قرارت کرده بود


مرد راهش باش تا شاهت کنم


صد چو لیلا کشته در راهت کنم



نوشته شده در ۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط پریسا و مسعود نظرات () |

تو مرا می فهمی


من تو را می خواهم


وهمین ساده ترین قصه یک انسان است


تو مرا می خوانی


من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم


و تو هم می دانی

عزیزم

تا ابد در دل من می مانی

نوشته شده در ٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط پریسا و مسعود نظرات () |

 

 
Where there is love, there is God also
جایی که عشق هست خدا هم هست
نوشته شده در ٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط پریسا و مسعود نظرات () |

Design By : Mihantheme